![]() |
![]() |
|
| دفتر شعر وخاطراتم ورقاش تموم شده.اینجا می نویسم تا یادم نره |
|
آدم معمولا به دور و برش عادت می کنه. اما به هرحال آدم رفتنیه.
این وبلاگ هم دیگه عمرش تموم شده.باید برم و وبلاگ وببندم.البته یه خونه نو پیدا کردم که جاشُ خودم می دونم وخدا...می تونم توش پام دراز کنم و هخرچی دلم می خاد بنویسم ودیگه هیچ وقت خیالاتی نشم. یعنی خیالات به سرم نزنه و .... بماند. چقدر حال مي ده توي وبلاگت بنويسي
اين وبلاگ ديگر بروز نخواهد شد. چالوس -۱۴/۸/۸۸ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:55 توسط پیامبر کهن |
|
|
۱۳آبان روز دانش آموزه.ای کاش دوباره دانش آموز بشیم. یعنی اون دوره. چقدر خوب بود. حسن پور، آرش،سعید،وکلی های یگه که چهره شون هنوز تو یادمه و اسمشون از سر زبونم رفته.
الان دارندچه کار می کنند؟ سربازی رفتند؟ طلبه ان؟دانشجوان؟کارمیکنن؟چه کار میکنن؟خوشبختن؟زن گرفتن یا هنوز بدبخت نشدن؟ولی هرجاهستند خدایا همشونو شادکنه. لبهاشون خندون. دلاشون شمشاد... معلما وای معلما چقدر خوبن. معلما رُدات یادم می رفت. مجید کشمشان که بزرگترین معلم و دوست زندگیمه. کسی که هنوزم وقتی زنگ می زنهیا زنگ می زنم اینقدردوستش دارم که ا هی چرت وپرت میگم تامکلمه مون بیشتر طول بکشهو صدای گرمش بشنوم. مردی که دستی درآفتاب داشت وکلامی درسپیده.معلم ادبیاتی که بزرگ بود ومن تازه فهمیدم چقدربزرگ.خیلی چیزارُنمی تونم بنویسم. اما میدونم چقدر دوستش دارم. معلمی که کلی باهم نشستیم وبرخاستیم در مدرسه،درخانه واو به من چیزهایی یاد داد که من را بنده خودش کرد وهیچوقت یادم نمی رود که به من گفت بزرگترین چیز برای آدم قدرت تحمل دیگران واحترام به عقیده ونظر دیگرانه. گفت رسول هر آدمی درست میگه. هرآدمی .یه خاطره: یادم میاد بهش می گفتم که آقا شما بااین سوادی که داری ومدرک ارشدت واین سابقه چرا نمی ری وزارتخونه ای جایی پستی بگیری واون همیشه می خندید و می گفت بعدا می فهمی. حالا دارم یه کمی میفهمم که آزاده بودن یعنی چی.آزاده بودن...ودلی سربلند داشتن وسرت رو خم نکردن. وکلی معلم دیگه که دوستشون دارم وکلی چیز به این شاگرد شلوغکارشون یاد دادن.آره من وقتی دانش آموز بودم آتیشی می سوزوندم و شیطونی بودم براخودم . الان که یادم میاد می بینم خیلی آروم شدم. پیشرفت کردم.همین طوری پیش برم باید ۱۰ سال دیگه یعنی ۳۰سالگی دیگه ازاین هم آروم تر بشم.يه چيزي يادم اومد. يه روز برف باريده بود اين هوا!!! بعدمن وبچه ها مدرسه رو پيچونديم رفتيم تو تاپ اينقدر برف بازي كرديم در حد بنز...خيلي حال داد .هنوزم برف مياد ولي كو كسي كه بهت برف پرتاب كنه وبهش برف بزني. كو اون كلاس؟ آدماش كجان؟ وبگم که امروز هفت تیر شلوغ بود.از کم وکیفش خبر ندارم. به شنیده ها هم نمیشه اعتماد کرد. چون معمولا با مبالغه همراهه. دارم زندگي جديدي رو شروع مي كنم فردا مي رم چالوس. از اينجا۲ساعت راهه. ميرم عكاسي بايكي از بچه ها. اگه شعر وعكاسي نبود دنيا به هيچ دردي نمي خورد.داشتم فكر مي كردم كاشكي عكاسي مي خوندم و اين ادبيات اصلابه دردم نمي خوره. اصلا به معناي واقعي كلمه. از اون دانشكده. از اون آدما. از همه شون بدم مياد. فقط دروغن. فقط اداان. آدم آهني ان.شايدم رفتم...نميدونم...اينقدرخل هستم كه برم عكاسي بخونم.رشته جامعه شناسي زبان هم دوست دارم اما اون رو فقط بايد تو اروژاخوند چون ايران نداره.نداره. نداره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:46 توسط پیامبر کهن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 |
|
RSS
|